تبليغاتX
همدم خاطره ها درلحظه تنهایی
weblog Hacked

by

ENIGMA

Hacker_usa_fh

نوشته شده به قلم میثم در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 13:4 | لینک ثابت |

     

روزها به انتظارتوزندگي را آغازميكنم وشبها با آرامش ياد تو به

خواب مي روم وتمام لحظه هايم باروشنايي ياد تو عطر آگين است

تمام سر سبزي دلم از توست وتمام آرامش فكر و انديشه ام

راازتودارم باصداي امواج دريا دل مي سپارم به نجواي انتظار

تودرهرغروب غم انگيز .

تمام وجودم غرق انتظارتوست تمام نجواي قلبم صحت عشق است

عشقي ماندگارو ابدي

بي آنكه توراببينم عاشق شده ام *** گرلحظه ي ديدار رسد دل چه كند

با پيچيدن عطر تو در هواي ذهنم به دور از هياهوي اين كره ي

خاكي با تو دردودل مي كنم .

تقدیم به ....

نوشته شده به قلم میثم در سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت 22:18 | لینک ثابت |

                     

                            

                       

هرگز نخواستم که تو رو
با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم
یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم
انقدر ظریفی که با یک
نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم
تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت
جای نگاهم بمونه
یا روی پیشه چشات
غبار آهم بمونه
تو پاک ساده مثل خواب
حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزو هام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس
مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام
حقیر لایق تو نیست
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم

نوشته شده به قلم میثم در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 13:18 | لینک ثابت |

عشق ومحبت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

 

گريه هايم بي صداست،عشق من بي انتهاست

ردپاي اشكهايم را بگير، تا بداني خانه ي عاشق كجاست.

 

 

كاش مي دانستم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.


نوشته شده به قلم میثم در شنبه 22 دی1386 ساعت 23:7 | لینک ثابت |

 

 

قلبم برای تو

 

 

ای کسی که بی تو وجودم را منشا حیاتی کم است ای کسی که با

 

ورودت به قلبم همزمان مرگ غم هایم فرا رسید و زین

 

پس اگر غمی بود غم دوریت بود.

 

قلبم برای تو

 

ای پاکی ات با اندازه ی شبنم اشکی روی گونه هایم ،برای

تو که بی تو منی وجود ندارد

 

قلبم برای تو

 

ای اکسیر شفا بخش قلبم، ای وسعت قدم های باران ،ای بشارت

 

 دهنده ی زیبائی های زندگی

 

قلبم برای تو

 

که با آمدنت به حرف سهراب گوش سپردم و چشمهایم را شستم

 

آنهم با باران عشق آری شستم و جور دیگر دیدم جور

 

دیگر شناختمت ای سراپا همه زیبائی و عشق

 

 

نوشته شده به قلم میثم در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 13:35 | لینک ثابت |

 

      

                                       

پاییز با قلم مویی بر دست در حال زینت بخشیدن برگهای درختان است

برای سفر سفری به همراه باد برای سفر به سطح زمین

و این جلوه ای ست از بزرگی خداوند جلیل برای رستاخیزی دل

و چون مرگ به سراغ آدمی می آید رنگ آدمی چونان برگ درختان تغییر میابد ولی اینبار مقصد

 سفر جای دیگریست وآنهم سفر به آسمانهاست

به سوی نورالنور

نوشته شده به قلم میثم در پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت 14:10 | لینک ثابت |

 

                    

 

نمیدانم پس از مرگم . . . . .

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

                          نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

                                      چه خواهد ساخت ،

                                      ولی بسیار مشتاقم ،

                             که از خاک گلویم سوتکی سازد ،

                                    گلویم سوتکی باشد ،

                            بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

                                           و او

                                   یکریز و پی در پی

                         دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

                      و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ،

                               بدین سان بشکند در من ،

 سکوت مرگبارم را

                   

نوشته شده به قلم میثم در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 18:9 | لینک ثابت |

 

                 

                

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت.

نه آنچنان که کسی خواست ، که من کس نداشتم.

کسم خدا بود ، کس بی کسان.

مرا آنچنان ساخت که خود میخواست ، نه آنچنان که کسی میخواست.

که من کس نداشتم ، کسم خدا بود ، کس بی کسان.

نوشته شده به قلم میثم در یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 11:26 | لینک ثابت |

 

                          

شب را دوست مي دارم

 

شب را دوست مي دارم، كه اشك چشمانم، چهره غمبارم و آوار وجودم را....

 

در خود پنهان مي دارد 

 

تا دشمنان ندانند مي گريم ،

 

غبار غم مي گيرم ....

 

و قبل از هر برگ خشك و آويخته اي به شاخه اي شكسته مي لرزم .....

 

 

نوشته شده به قلم میثم در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 17:37 | لینک ثابت |

 

سلام

 

سلامی به گرمای شهریور

 

سلامی به زیبایی پدیدار شدن فرشته ها

 

سلامی به زایش و رویش و زیبا زیستن

 

در این اپ میخوام از خودم بگم. بگم که کی هستم و از کجام                      

 

من میثم هستم  با اسم مستعار (میعاد) و از استان کرمان شهر (رفسنجان)

 

متولد   ۲۶/۶/۱۳۶۶

 

من یه پسر تنهام و پای هیچ عشقی هم در میان نیست و این نوشته هارو به

 

خاطر دل خودم مینویسم

 

راستی ۶ روز دیگه تولد منه و این شعر رو به خاطر تولد خودم میزارم

 

 

دوستان نظر یادتون نره مثل همیشه منو با نظراتتون خوشحال کنید.

          

           اگه گفتی توی چیه؟

 

نوشته شده به قلم میثم در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 21:33 | لینک ثابت |

 

  

  

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند...

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند...

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند...

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند...

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند...

آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنیـاست، بخند ...

نوشته شده به قلم میثم در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

 


امید


عشق


ایمان


آرامش


چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.
نوشته شده به قلم میثم در پنجشنبه 1 شهریور1386 ساعت 15:4 | لینک ثابت |

اهنگ

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

ستاره